تبلیغات
حاشیه های دوست داشتنی... - حواشی تلخ عید ما ....



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 3 فروردین 1393-07:06 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

حواشی تلخ عید ما ....

گاهی از عید به خاطر افراط در تمیزی بیزار میشم ....آخه ی کی نیست به بعضی از خانومای محترم بگه شما که در طول سال هر روز و هر هفته   زیر و رو خونه رو میشورین و میسابین ...دیگه خونه تکونی عید چه صیغه ای یه ؟؟؟والا خطرش کمتر از چهارشنبه سوری نباشه در بعضی مواقعه بیشتر هم هست ...
لطفا اینجوری نگاه نکنید!!!! می دونم الان دارید با خودتون می گید: چند روز از عید گذشته و حالا نباید دیگه از خونه تکونی  حرف زد ...باید تبریک سال نو رو گفت و...
اما بلایی که امسال همین وسواس بی دلیل سر خانواده ما آورد باعث شد که عید درست و حسابی نداشته باشیم ...
و اما حاشیه تلخ خانه تکانی:

طبق معمول هر سال از حدود دو سه هفته قبل از عید مراسم پر فیض خانه تکانی در خانواده ما به طور رسمی آغاز میشه .مادر بزرگ گرام بنده امسال به دلیل بیماری (که خدارو شکر تقریبا الان بهتره البته اگه میذاشت) دچار ضعف جسمی بودند و ما کلی با ایشون مذاکره داشتیم که بیا و امسال اجازه بده این مراسم پر فیض رو چند نفر دیگه انجام بدن و شما فقط امر خطیر نظارت رو داشته باش .ایشون هم بلاخره بعد از اصرار ها و تهدید های متوالی قبول کردند که با شرایطی این کار رو به دیگران واگذلر کنند . روز موعود فرا رسید و  4 نفر خانوم تا دندان مصلح به انواع ادوات شوینده به مدت 3 روز با اضافه کاری خونه مادربزرگم رو مثل ی بچه تازه به دنیا آمده تمیز و خوشکلش کردن همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه کار ها تموم شد و مادر بزرگ رضایت داد که همه چیز در نهایت تمیزیه میتونید برید؛ موقعه رفتن ماهم  قولی رو که ازشون گرفته بودیم  رو دوباره تکرار کردیم که مبادا هوس کار کردن به سرتون بیوفته و با خیال نه چندان راحت اونجا رو ترک کردیم این منبع آگاه برام تعریف کرد که وقتی داشتیم می رفتیم ی دلشوره عجیبی داشتم اما خوب خیلی توجهی نکردم...
مادربزرگم بعد از رفتن همه ؛جایی رو  در سقف بالای پله ها پیدا می کنه که از آزمون تمیزی رد شده و سریع دست به کار میشن چهارپایه ای رو به همرا لوازم مورد نیاز آماده می کنن وقتی بالای چهارپایه میرن سر گیجه می گیرن و موقع پایین اومدن در حالی که میخواستن از جایی بگیرن که نیوفتن دستشون بین آهنای کنار پله گیر میکنه و انگشت اشاره دست راستشون به بدترین شکل ممکن جدا میشه ...
قبول کردن این اتفاق تلخ برای همه ما و بیشتر مادر بزرگم انقدر سخته که دیگه هیچ شوقی برای سال نو نداشتیم ...مادر بزرگم روز به روز غمگین تر میشد و هر کاری که فکر کنید انجام دادیم که از اون حال و هوا بیرون بیاد ...اما خیلی تاثیر نداشت...
همه به دنبال ی راه حل برای کم کردن ناراحتی مادر بزرگ بودند تا اینکه دایی کوچیکه پیشنهاد کرد....

نظرات() 
silvasirmon.hatenablog.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:31 ق.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon every day.

It's always helpful to read content from other authors and use something
from their web sites.
Foot Pain
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:37 ق.ظ
Hi there, I found your website by the use of Google whilst
searching for a related topic, your site came up, it seems to be good.
I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, simply became alert to your blog thru Google,
and located that it's truly informative.

I'm gonna be careful for brussels. I will be grateful in case you proceed this
in future. Lots of folks will likely be benefited
out of your writing. Cheers!
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 02:50 ق.ظ
Thanks in support of sharing such a nice thinking, post is
nice, thats why i have read it entirely
آرام
شنبه 9 فروردین 1393 03:20 ب.ظ
یه چیزی نکشی بذاری اینجا یه وقتا...
آرام
یکشنبه 3 فروردین 1393 09:56 ب.ظ

ای بابا! عجب خبر عجیبی فائزه!چرا چیزی نگفتی؟
چ پیشنهادی خب؟؟؟
الآن هنگم کاملا.
پاسخ خانومچه ... : متاسفانه بله خبر عجیبیه ...
میگم حالا چه پیشنهادی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر