تبلیغات
حاشیه های دوست داشتنی...



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 3 تیر 1393-03:37 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

روزهای آخر

انگار همین چند روز پیش بود که من و بابا و مادر بزرگ (خدابیامرز)برای ثبت نام دانشگاه به تهران آمدیم...

انگار همین چند روز پیش بود که من و بابا  خوابگاه ملت رفتیم تا برای مدتی (که آن موقع ها فکر میکردم طولانی است )آنجا بمانم ؛و لیلا بعدها برایم تعریف می کرد که بابا و مامان بعد از برگشتن از تهران با دیدن جای خالی من کلی گریه کرده بودند و بعد برای آرام شدن ساعت ها در پارک سر کوچه قدم زدند .

انگار تمام اتفاق های تلخ و شیرین 4سال دوره کارشناسی در عرض کمتر از چند روز اتفاق افتاد و من چقدر ساده بودم که وقتی قرارمان برای پارک آخر هفته کنسل میشد به بچه ها می گفتم ناراحت نباشید ما 4سال باهم هستیم  ؛اعتراف می کنم که این 4سال قدر فرصت ها و هم کلاسی ها و خوابگاهی ها را ندانستم

این روزهای آخری احساس می کنم که حتی دانشگاه هم برای من غریبه شده ،دیروزبا تکمیل و تایید پایان نامه با  دانشجو بودن برای مدتی خداحافظی  کردم


من از امروز رسما دلتنگ همه ی خاطراتم شدم ...دلتنگ راضیه ها ،فریبا ،زهراها،فاطمه ،ریحانه و همه و همه دلتنگ یک کلاس 32 نفره با یک درس سخت تخصصی که شاید استاد جباری ،استاد اسماعیلی ویا استاد موسوی با تاخیر بیاید و شروع به درس دادن کند و من انگار نه انگار که استادی هست  طبق معمول منتظر باشم تا شعر راضیه دم بکشد و در این فرصت شروع به کشیدن در حاشیه جزوه هایی که هیچ وقت دوستشان نداشتم میکنم تا زمان بگذرد و آخر کلاس  راضیه شعرش را برایم بخواند وبعد تک تک بیت ها را به خاطراتی که راضیه برایم تعریف کرده بود گره بزنم ...

ای کاش دوباره روزهایی که سر کلاس سوژه عکس های زهرا میشدم برمیگشت؛همان عکس هایی که خوابهای مرا تبت میکرد .ای کاش دوباره فاطمه بیاید و کیف پر از خوراکیهایش را عمدا در میان ما جا بگذارد ،ای کاش ای کاش  ای کاش ...

الان آخرین لحظات خوابگاهی من است ، حتما این لحظه ها که توی شلوغی اتاق مینویسم به خاطرات روزهای آخر اضافه میشود...

راستی همه ی دوستان خوبم خداحافظ همه خاطراتم خداحافظ .... 

 

..................................................

پ.ن

دوستان هم کلاسی و غیر هم کلاسی این چند سال اگر عمدا یاسهوا شما رو ناراحت کردم  از شمامعذرت می خوام ...

لطفا اگر حلال نکردید اطلاع بدید...

به امید موفقیت همه شما...



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 28 خرداد 1393-11:03 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

استقبال گرم دوستان




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 29 اردیبهشت 1393-06:14 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

اعتکاف اولی ...

سالهاست عادت کرده ام به اینکه در یک جمع جز آخرین نفرات باشم که اسمشان خوانده می شود )به خاطر نام خانوادگی ام ) و  این در حساب کتاب دنیا صرفا بخاطر برپایی نظم رعایت حق و قانون واین چیز هاست .اما خوب مطمئنا در حساب و کتاب  خدا ترتیب و رتبه مقیاس مبنای دیگری دارد ؛و اینطور نیست که یک نفر تا آخر عمر اسمش آخر خوانده شود و یا حتی تاآخر عمر اول باشد ؛و این صرفا به ارده خدا  و تلاش خودت بستگی دارد .با این وجود همیشه دوست دارم بفهمم  در کدام رده و گروه از بنده های خدا قرار میگیرم ؟!

حدودا 4ساعت به شروع یکی از بزرگترین میهمانی های عالم مانده بود , میهمانی ای که با آنچه تا کنون دیده و شنیده بودم فرق می کرد میزبانش مثل همه ی میزبان ها نبود که اگردو روز به دعوتش بمانی روز سوم دیگر میل و رقبت روز اول را نداشته باشد ,تازه شنیدم که میگفتن اگر دو روز ماندی روز سوم را ویژه تر باید بمانی  و مثل همه ی مهمانی ها نبود که  قبل رفتن دنبال زرق و برق بروی و دستت پر باشد تا بالای مجلس بشینی و بشوی مرکز توجه همه . اتفاقا آنجا هر چه ساده تر و دست خالی تر باشی گرامی تری و میزبان هم بیشتر هوایت را دارد و خدا را چه دیدی شاید دستت را گرفتند و بالای مجلس جایت دادند البته که ارزاق سفره آنقدر زیاد هست که میزبان کوله بار خالیت را تا برای همیشه پر میکند , البته اگر کوله باری که میبری آنقدری بزرگ باشد که بتوانی برای سالهایت توشه ببری والا که توشه ات تنها به قدر یکی دو ساعت بعد از میهمانی کفایتت میکند واین دیگر کوتاهی میهمان است  در حق خود. و حالا من که  بیخبر از دعوت شدن به آنجا بودم.دقیقا مثل همان سفر راهیان نوری که امسال برای اولین بار رفتم و حدود 4 ساعت قبل از رفتن خبر دار شدم که من هم دعوت هستم .

کلی برنامه  برای سه روز آینده داشتم و اصلا به فکر اعتکاف نبودم حتی ساعت و روز شروع آن را اگر از من میپرسیدن باید به تقویم نگاه میکردم .به نظرم گذراندن سه روز در مسجد برای منی که فقط گاهی به خواندن نماز جماعت مغرب و عشا در آنجا کفایت میکردم از حوصله ام خارج بود .اما بلافاصله بعد از اینکه اولین پیام را از فاطمه برای رفتن به اعتکاف گرفتم خیلی زود پیگیر شدم وبرای رفتن ثبت نام کردم .وساعت 8 شب به سمت مسجد امام سجاد راه افتادیم ...

.روز اول

.روز دوم

. روز سوم

هبوط

حال و هوایی که در اعتکاف داشتم بماند بین من و میزبانم ...

به عنوان حرف آخر

 من و همه دوستانم که برای اولین بار به اعتکاف رفتیم بالاتفاق اعتراف می کردیم که این همه سالی که با اعتکاف آشنا نبودیم در حق خود کوتاهی کرده ایم ...لطفا شما مثل ما نباشید...



نظرات() 

تاریخ:جمعه 26 اردیبهشت 1393-11:31 ق.ظ

نویسنده :خانومچه ...

صرفا سلام و علیک

سلام  

روزی که اینجا ساختم واقعا میخواستم همیشه به روز نگهش دارم اما خوب اینترنت نفتی خوابگاه حس و حال این کارا رو ازم گرفته ...

ی چیز جالب تعداد نظرایی که SMSی برام میاد 2برابر نظرای ثبت شده تو وبلاگه ...


نظرات() 

تاریخ:جمعه 29 فروردین 1393-09:22 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

گلایه نوشت صرفا جهت دلسوزی...

امروز تو خابگاه بچه ها حسابی از خجالت هم دراومدن و همو خیسِ خیس کردند خوب این وسط بعد از این که من به یکی از بچه ها بابت خیس شدنش خندیدم ی انتقام سخت ازم گرفته شد علاوه بر خیس شدن ی سر حسابی خوردم و افتادم  اما خداییش ی هیجان اینطوری هر چند وقت لازمه اونم برای اینجا ک متاسفانه انقدر بیرویه از مراسمای مذهبی استفاده می شه واقعا ضروریه یکی نیست بگه آخه مگه ما جرم کردیم که  هر شب شیشه شیشه ٱزمون اشک بگیرید ...اینجوری حتی ما که مشتاق مراسمای مذهبی هستیم خسته می شیم چه برسه به خیلیا که تعلقات مذهبی سفت و سختی ندارن ...به این میگن دفع حد اکثری جذب حداقلی...

ببینید من  آثار و برکات معنوی و تربیتی عزاداری و و دعا برای اهل بیت رو  کاملا قبول دارم؛ اما دین ما رو به میانه روی تو همه ی امور دعوت کرده  ، البته که موافق این نیستم که عزای امام حسین( دورش بگردم) فقط برای محرم باشه ، روزه برای ماه رمضون ؛تو ی روایت خوندم که وقتی داریم برای زندگیمون برنامه ریزی میکنیم باید قسمتی رو به تفریح اختصاص بدیم در ادامه روایت هم گفته شده بود که اگر این قسمت(تفریح)به درستی انجام نشه بقیه قسمت ها هم تحت تاثیر قرار می گیره ،اون وقت بعضی از ما از امامانمون جلو تر حرکت می کنیم و ریشه تفریح رو از ته می زنیم ، شادی حلال که ایجاد نمی کنیم هیچ از همین ظرفیتای ویژمون هم درست استفاده نمیکنیم؛مخصوصا الان که تو جامعه ما کمبود شادی با قاعده و چارچوب احساس میشه . با ی نگاه منصفانه به برنامع های شبه فرهنگی دانشگاه چه مراسمات و چه اردو ها که الان تعدادش به اندازه انگشتای دست هم نمی رسه میتونید به یک نواخت بودن برنامه پی ببریم . حرف من اینه که وقتی به عنوان ی مسئول داریم برنامه ریزی میکنیم برای راحتی خودمون دنبال چیزای دردسترس نباشیم این که  ما هر وقت می خوایم ی بر نامه بگیریم ی مداح دعوت می کنیم تا ی کم بچه ها گریه کنند بی انصافیه و از بین بردن ظرفت های مجلس اهل بیته (ع)  ،خواهشا خلاقیت داشته باشیم بادیگران  هم برای خرج کردن بیت المال مشورت کنیم البته نه دیگرانی که فقط ما رو تایید می کنند بلکه اونایی که فکرای منتقدانه دارن باور کنید منی که دارم اینا رو می گم نه  برای تخریب کسیه و نه برای اینکه ژس مخالف بگیرم .معصومین ما معارف ناب دارن ،شادی دارن ابعاد مختلف دارن لطفا از سرمایه هامون درست استفاده کنیم.راستی تا یادم نرفته  میلاد سرلسر نور حضرت فاطمه (س)قربونش برم  رو به همه ی مادرا تبریک میگم...



نظرات() 

تاریخ:شنبه 16 فروردین 1393-10:24 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

هنوز هم امیدوارم

بعد کلی التماس بلاخره بابا و مامانم راضی شدند که کربلا ثبت نام کنم ...


غافل از اینکه کس دیگه ای  باید راضی بشه

با اینکه اسمم تو ذخیره هاست اما من هنوز به کرامت این خانواده ایمان دارم ...

دوستان التماس دعا ...


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 3 فروردین 1393-07:06 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

حواشی تلخ عید ما ....

گاهی از عید به خاطر افراط در تمیزی بیزار میشم ....آخه ی کی نیست به بعضی از خانومای محترم بگه شما که در طول سال هر روز و هر هفته   زیر و رو خونه رو میشورین و میسابین ...دیگه خونه تکونی عید چه صیغه ای یه ؟؟؟والا خطرش کمتر از چهارشنبه سوری نباشه در بعضی مواقعه بیشتر هم هست ...
لطفا اینجوری نگاه نکنید!!!! می دونم الان دارید با خودتون می گید: چند روز از عید گذشته و حالا نباید دیگه از خونه تکونی  حرف زد ...باید تبریک سال نو رو گفت و...
اما بلایی که امسال همین وسواس بی دلیل سر خانواده ما آورد باعث شد که عید درست و حسابی نداشته باشیم ...
و اما حاشیه تلخ خانه تکانی:


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 28 اسفند 1392-09:24 ب.ظ

نویسنده :خانومچه ...

حاشیه ای با حال و هوای شیراز...

سلام
میخواستم اینجا از سفری که چند ماه پیش به شیراز رفتم ی حاشیه ای تعریف کنم
علت اصلی سفر:شرکت در همایشی بود که خیلی برای من و دوستان شرکت کننده مفید نبود البته موضوع خوبی داشت اما فک میکنم مسئولین برگزاری یادشون رفته بود برای این همایش برنامه ریزی لازمه و جالب اینجاست که اجازه خروج از این همایش بسیار استراتژیک به راحتی به کسی داده نمیشد اما خوب من ودوستانم طی چند نقشه حساب شده از مکان تهیه شده برای حبس بیرون میرفتیم و تقریبا همه جای شهر رو بجز ارگ کریم خان دیدیم ...خوب اینا خیلی هم مهم نیست این شرایط برای هر کسی ممکنه پیش بیاد ...حالا بریم سر اصل مطلب...
حاشیه:
حدود ساعت 7 شب بود که برای دومین بار من و ریحانه داشتیم تو حافظیه می چرخیدیم  و به شارژ در حال اتمام گوشی من میفهموندیم که هزار کیلومتر تا اینجا اومدیم نمیخوای دو تا عکس از ما بگیری  و بعد بمیری ؟؟؟تو همون حال توجه من به جمعی جلب شد که اکثرا دختر خانوم های جوانی بودند که به نظر میرسد دارن به حرفای کسی گوش میدن خودم رو بین اونا جا دادم و اونجا  آقای مسنی رو دیدم که ...

...............................................................................................................................................................................................................................................

پ.ن :لطفا فکرای رومانتیک رو از ذهنتون بیرون کنید ...

راستش دوس دارم بگم خبر چی بود شایدم ی روزی گفتم اما حالا بزارید فقط ی تعداد بدونن...


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 20 اسفند 1392-10:49 ق.ظ

نویسنده :خانومچه ...

راضی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟


حاشیه برای همه ...
برای من همیشه حاشیه ها از اصل جالب تر و مفیدد تر بودن...
خصوصا حواشی جزوه های دانشگاه ، که اگه نبود نمیدونم این حدود چهارسال رو با کلاس های خسته کننده دانشگاه و دروسی که مصداق علم لاینفع بودن و اساتیدی که بزاریم برای بعد چجوری میشد تحمل کرد؟؟؟
...
ادامه دارد..




نظرات()